ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )
139
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )
كردند كه نصرخان را بكشند . بنابر اين ، شبانه او را به قتل رساندند . پدر او ، ارسلان محمد خان ، در شهر نبود و همين كه از جريان اين واقعه ناگوار آگاه شد ، سخت دچار اندوه گرديد و به خشم آمد . پسر ديگرى داشت كه به يكى از شهرهاى تركستان رفته بود . براى او پيام فرستاد و او را به سمرقند خواند . همين كه پسرش نزديك سمرقند شد ، آن مرد علوى و رئيس امور شهر براى استقبال وى از شهر خارج شدند . ولى او كه ميدانست آن دو نفر قاتلان برادرش هستند ، علوى را در همان وقت به قتل رساند و دستور بازداشت رئيس امور شهر را نيز صادر كرد . پدر او - ارسلان محمد خان - به گمان اينكه پسرش هنوز كار خود را با علوى و رئيس امور شهر به پايان رسانده ، رسولى را به خدمت سلطان سنجر فرستاد و او را دعوت كرد كه بيايد و كار سمرقند را سر و سامان بدهد . سلطان سنجر نيز قشونى مجهز كرد و به قصد سمرقند روانه شد . ارسلان محمد خان وقتى دانست كه پسرش بر علوى و رئيس امور شهر غلبه يافته و كارشان را ساخته ، از فراخواندن سلطان سنجر به سمرقند پشيمان شد . لذا نامهاى به او نوشت و پيروزى پسر خود را بر علوى و رئيس امور شهر به عرض سلطان سنجر رساند مراتب فرمانبردارى خود و پسر خود را به او اطلاع داد و درخواست كرد كه به خراسان باز گردد . سلطان سنجر از اين نامه به خشم آمد و بدان اعتنائى نكرد و چند روز در حوالى سمرقند ماند . يك روز در حين شكار دوازده مرد را ديد كه سراپا مسلح بودند . از ظاهر آنها به شك افتاد و فرمان داد كه دستگيرشان كنند . آنان را گرفتند و شكنجه دادند .